حمیدوو برگ بیدوو



اخوی، والا مقام ،بزرگ، امنیت ملی، صاحب نظر، اقتضای زمانه ، مصلحت اندیش، قربان تصدقت  وقتی به خاطر افزایش قیمت بنزین تمام سیستم های ارتباطی را قطع میکنی و اینترنت حتی در حد ارسال ایمیل و ارتباطات کاری هم مجاز نمیگذاری. فکر نمیکنی خدایی نکرده زبانم لال آن عده که گرداننده چرخ اقتصادی اند، یا  نوجوانی اند که خوره اینترنت و بازی اند یا آن زن و مرد سن و سال داری که تازه یاد گرفته اند به بچه و نوه خود پیغام بفرستند هم حکم میکنی که بیا با من دشمنی کن؟

فکر نمیکنی این با آن حرف هم فکرانت که میگویند بقیه اجناس و خدمات نباید گران شود مغایرت دارد. 

فکر نمیکنی که بیشتر از هر چیزی باعث بزرگ نمایی و تصور های اغراف شده آشوب در اذهان میشوی.

ما که نمیدانیم وزیری،عظیمی یا کبیری نمیتوانیم هم حکم کنیم چه کن و چه نکن.  اما ای عظیم وزیر معظم اگر لحظه ای به این جملات ما هم فکر کنی جای دوری نمیرود.

کمی هم با ما باش.فقط کمی

 


من زورم را زدم. میدانستم چه می خواهم می دانستم کجا باید باشم. چکار باید بکنم. سی سال عمر با عزت و شاید کم فروغ یادم داده است که صبور باشم.یادم داده است در جغرافیای این آب و خاک از زمانی که به درکی از زندگی برسی باید در صف نانوایی پاهایت کرخت شود مدارس شلوغ و بی کیفیت را تجربه کنی و بروی بنشینی یک جایی بین کلاس های 45 نفره  حسرت بکشی حسرت ببینی حسرت لمس کنی و امیدوار باشی یک روز زندگی جایی به مراد تو برگردد.صف کنکور و دانشگاه دوزاری و بعد فارغ التحصیلی و سربازی  مسخره و بعدتر از همه اینها در صف پیدا کردن شغل بمانی. یا کار پیدا نکنی یا پیدا کنی و کارت جفایی باشد کمی بهتر از بیکاری. و باز مداوم وول بخوری سعی بکنی جلوتر بزنی و موفق شوی. در بازی نابرابری عرضه و تقاضا، دانستن و ندانستن. داشتن و نداشتن. دست آخر وقتی ثباتی نسبی ایجاد کردی وقتی بین همه گزینه های موجود چه فکر میکنی درست است را برگزیدی. دفعتی ورق برگردد یکباره همه چیز تمام شود. به کسی برنگردی، کسی بهت برنگردد دده باشی یا  روزمرگی و ملال را ترجیح دهی. حالا دیگر اسمش را انتخاب تجرد نمیگذارم. تقدیر هم نیست چرا که آگاهانه انتخاب کردید.اما واقعا کدام اگاهی؟ وقتی من یا تو یا هر دویمان نمیدانیم چه میکنیم. وقتی نمیدانی چه میخواهی چطور میشود آگاه بود. تدبیر من چه نقشی خواهد داشت. رفع مسئولیت نمیکنم  قدر مسلم من کمو کاستی هایی داشتم.آنچه که میخواستی نبودم اما این زندگی چقدر و چطور بلا سرمان آورد که خودمان نفهمیدیم از هم دور شدیم.
یکبار جایی به دوستی گفتم من برای شاغل شدن یکصد رزومه فرستادم ،30 تا مصاحبه و آرمون رفت، 7 جا قبول شدم و دست آخر یکی که حس بهتری بهش داشتم برگزیدم.این دلیل بد بودن ان صد شرکت نیست. شرکت فعلی هم مطلقا همه انچیزی که میخواستم نیست اما اغراق نکردم عین حقیقت بود. پس ابایی ندارم برای پیدا کردن آدم مطلوبم سیصد نفر را ببینم. با 200 نفر صحبت بکنم و قرار بگذارم و به رضایت 50 نفر را به دست آوردم و با 10 تایشان بیشتر وقت بگذرانم و  با یک نفر بمانم. و بدانم این یک نفر همان یکنفر مورد نظر است. که باز میدانم مطلقا همه آنچه میخواستم ندارد. چرا که ما انسانیم و انسان ها در حال تکامل و پر از نقص. ما یک پکیج پر از اتفاقات و حالات مختلفیم. پس با اینکه من مراحل زیادی را گذراندم و پیش آمدم با اینکه دامنه من و تو داشت تنگ تر و کوچک تر میشد اما به یکباره رفتنت به یکباره عصیان کردنت مدتی مرا رنجاند.حالا مثل آن گوساله تازه متولد میتوانم روی پای خود بایستم تو را  جز دایره یکی از ان دویست نفر ببینم و بگذرم . اما داداشی وار دوستت دارم و امیدوارم که بدانی چه میخواهی. خواسته ات از جنس دو داده تصادفی نباشد. مستدل و مستند بماند. چرا که در راسته مسگران پر سر و صدا، قند فروش بی سرو صدا که می داند چه میکند.
 

توی دو هفته اخیر عصبانی نشدم و دلیل این عدم عصبیت و دلخوری را پختگی و سطح برخورد همکاران جدیدم میدانم. وگرنه من همان پسر جوشی پر شوری ام که بی نظمی و  زورگویی فوری مرا از کوره به در میکرد. حالا اینجا آرامم آب زیاد و دمنوش ها ساعت ده را مینوشم و به این فکر میکنم که کار کردن میتواند نه ساده ولی آرام و پر مغز طی شود. طی دوهفته اخیر هیچ برخورد بدی ندیده ام.هیچکس با صدای بلند با کسی صحبت نکرده، وجود تقریبا 50 % خانمها و توزیع مناسبشان در تمام واحدها باعث شده متلک جنسی و شوخی های خارج عرف نبینم و بنظرم زنها هرچقدر هم که با هم پچ پچ کنند و سایتهای خرید اینترنتی را بگردند مزیت هایی در کار دارند. مزیت هایی نامحسوس که معمولا کارفرماها نمیتوانند در چرتکه حساب و کتابشان بیاورند. مهمترینشان همین که جمع را بالانس و کنترل میکنند.آرام ترند وعصبیت را کاهش میدهند.
خانمها آموزش پذیر ترند و در غالب موارد(نه همیشه) منظم تر و ریز بین ترند.و اینکه حداقل برای من یادگرفتن ازشان دلپذیر تر بوده. همکارهای قبلی ام معتقد بودند رابطه خانمها فقط با من خوب است ولی حقیقتا تفاوت چندانی نمیکند و فکر میکنم به هرکسی احترام بگذاری و با لحن درستی ازش درخواست کنی نتیجه میگیری. اگر استثنائی هم وجود داشته باشد باید مجدد و مجدد تست کنی اگر در تمام موارد به نتیجه نرسیدی مسیر دسترسی ات را به آن همکار تغییر دهی.چون بالاخره یک فرد در یک جمع یا سازمانی با یک نفر حالش بهتر است از یک نفر حساب میبرد یا دست کم به یک نفر علاقمندتر است.
من نگاهم در حوزه کاری به زن ها  جنسیت زده بود. البته هنوز هم مخالف دریافت شرایط کاملا یکسان بین زن ها و مردانم، به دلیل اینکه خانمها معمولا ساعت کمتری کار میکنند(معمولا اضافه کار نمی مانند)،از ماموریت های راه دور و سخت معاف اند و اینکه وجه قالب اجتماع (باز هم نه همه ) مرد را مسئول هزینه های زندگی میداند. اما معتقدم این تفاوت نباید زیاد باشد و همچنین نباید در پایه حقوق باشد. باید امتیاز به ازای انجام یک کار فوق برنامه باشد. مثل همان حق ماموریت یا حق اضافه کاری چرا که در این صورت فرد(چه مرد یا زن) در صورت انجام آن فعالیت محق دریافت خواهد بود.
میتوانم بگویم که هر کدام از ما تفنگی داریم که ومی ندارد ازش استفاده کنیم.بودنش برایمان برای اعتماد بنفس هم نیست. وجود این تفنگ در فطرت ماست. با ما متولد شده و با ما میمیرد.حالا عده ای از آن برای امنیت و آرامش دادن به خود و محیط زندگی شان ازش استفاده میکنند. عده ای هم با آن دیگران را به قصد ترور هدف می گیرند. 

پ.ن:بخشی از ترانه ی "الله و اکبر "با اجرا زنده یاد حبیب محبیان


شش صبح بیدار شدیم.سه تایمان شب قبل توی مسافرخانه حمام کردیم.حقیقتش مسافرخانه فقط حمام خوبی داشت بقیه چیز هایش چرند بود. صاحب مسافرخانه را بیدار کردیم  مدارک را گرفتیم و راه افتادیم. کور مال کورمال از شهر زدیم بیرون و توی جاده گرگ میش پر باران، اول صبح را تجربه کردیم. جاده خلوت بود و هر چه پیش تر می آمدیم سبز تر و جذاب تر میشد.گلگون، قائمیه و خومه زار شبیه بهشت بودند بهشتی که خیابان هایش آب گرفته بود تا رسیدیم به نور آباد. 

روز تعطیل بود و شهر هنوز در خواب بود. نمیخواستیم وقت تلف کنیم و در ثانی باران بی امان می بارید و توقف معادل بود با خیس شدن هفت بندمان. از نور آباد تا مصیری جاده شکل و شمایل یکسان داشت اما بابا میدان را که رد کردیم . کوه ها بلند و وحشی شد. پر از درخت های راش و بلوط . بارانی که می بارید تبدیل به برف شد. برای ما که دو روز پیش در گرمای جان دار بنود و تبن داشتیم توی ساحل قدم میزدیم. این برف نوعی تلافی بود و تمامی نداشت. جاده خلوت بود و سکوت وهم انگیز مینمود. شیب زیاد بود و رانندن پشت تریلی و ماشین های سنگین کار حوصله سر بری بود. گردنه را بلا کشیدیم و  با  دقت و تعجب تابلو های راهنما را می خواندیم. پیمان از یک تریلی سبقتی گرفت و دویست مترجلوتر پلیس کفگیرک تکان داد که ای داد ای هوار چرا سبقت گرفتی و ما پُررو وار بدون ترمز یا تصور اینکه ما پلیس را ندیدیم بیشتر گاز دادیم و رد شدیم. توجیه من حداقل این بود که اگر پلیس به فکر امنیت ما بود. اعلائم راهنمایی راه را بیشتر میکرد یا  به فکر امنیت جاده می افتاد نه اینکه بالای گردنه کمین بگیرد که کسی راجریمه کند. ضمن اینکه حضور خودرو های سنگین 40-50 سال پیش با میانگین سرعت 10-30 کیلومتر بر ساعت در جاده ای دوطرفه باریک که سواری هم تردد دارد واقعا ظلم است.البته با حفظ احترام به رانندگان کار درست پایه یک و تریلی .اما این کار آمار تلفات جاده ای را بالا میبرد. اعصاب رانندگان و سرنشینان را به هم می ریزد.  

با هول و ولا که جریمه می شویم و جلوتر خودرو را متوقف می کنند و هزار و یک بیم امید راندیم و از تنگاری و دشت بوم رد شدیم و وارد استان کهکیلویه و بویر احمد شدیم. حامد گفت پلیس راه ها  کنترل استانی دارند و اینجا دیگر دنبالمان نمی آیند. اما تا یاسوج با هول و ولا راندیم. حوالی یازده صبح به یاسوج رسیدیم. برف و باران قاطی می بارید. شهر شکل و شمایل  روز بیست و دوم بهمن را نداشت. آنقدر گشتیم تا بالاخره یه یک آش فروشی رسیدیم. مغازه ای نسیتا بزرگ با درب شیشه ای که آش و حلیم  میفروخت. مغازه میز و صندلی داشت و  خیالمان راحت شد مجبور نیستیم توی این برف و باران  غذا را بیرون ببریم و میتوانیم با خیال راحت همینجا  غذا بخوریم.من حلیم سفارش دادم و حلیم اش جا ندار و زندگی بخش بود. مثل خرس های گرسنه بعد از یک خواب زمستانی پر برف خسته و با رخوت رسیده بودیم  به یاسوج و حالا اینجا در یاسوج یک آش فروش بهمان زندگی دوبراه بخشیده بود. بعد از صبحانه سلانه سلانه سوار شدیم. میدانستیم باید راه  سمیرم را پیش بگیریم. یاسوج را تا انتها آمدیم. در خروجی شهر پمپ بنزین رفتیم و من به همان عادت مالوف دستشویی پمپ بنزین را تست کردم. برف و یخ بندان دسترسی به  دستشویی را  سخت کرده بود. اما کیفیت دستشویی هایش بدک نبود. سه دستشویی داشت و هم اینکه مجبور نبودی منتظر بمانی عالی بود.

از یاسوج که در آمدیم باز هم برف میبارید. جاده یاسوج به سمیرم هم خلوت بود. از یاسوج تا  پاتاوه دو مسیر وجود درد . یکی جاده اصلی که  چهار لاین است و مسیر رفت و برگشت از هم جداست . دومی مسیر سی سخت که کوهستانی است و از داخل جنگل ا میگذرد.

توی آن تف تف برف و زمستان  تصمیم گرفتیم جاده اصلی را بیاییم .بنابراین  حاشیه رودخانه خرسان را  گرفتیم و امدیم. از بطاری ،پاتاوه و میمند رد شدیم. تا به دوراهی رسیدیم. یک راه به سمت بروجن میرفت و دیگری مارا به سمیرم و شهر رضا میرساند. جاده به شکل مشهودی گردنه دار و سفید از برف بود. دلمان نیامد این همه مسیر را که آمدیم چای نخوریم و برف بازی نکنیم. ماشین را کنار جاده پارک کردیم و با برف افتادیم به جان هم. تا جایی که دست و پاهایمان از سرما بی حس نشده بود برف بازی کردیم . چای خوردیم و مجدد راه افتادیم. نیم ساعتی تا  سمیرم راندیم. سمیرم پر از برف بود. عمق دید کم بود و شهر مثل سطح شیب داری پر اب پر از صدای جریان آب و اذان ظهر بود. فقط برای خرید چند قلم خرده ریز و عکس گرفتن توقف کردیم. از اینجا به بعد را من قرار بود پشت فرمان بنشینم. برف تا  پنج کیلومتر بعد از سمیرم بود. بعد از ان باران هم نمیبارید. اقلیم به شکل کاملا ناگهانی خشک شد. بچه ها توی ماشین چرتشان گرفته بود. قرار گذاشتیم نهار را  هر ساعتی که رسیدیم در اصفهان بخوریم.جاده صاف و بی دغدغه بود. ارام میراندم از کهرویه رد شدم و  به شهرضا رسیدیم. یک خروجی را  اشتباه رفتیم  و کمی راهمان دور شد. پیمان بیدار شده بود و اردس میداد. از شهرضا تا اصفهان یک ساعتی در راه بودیم.هر چه به اصفهان نزدیک تر میشیدم  جاده شلوغ تر میشد. حامد بزرگ شده استان اصفهان بود و طلاعاتی میداد که هیچکداممان نداشتیم. بالاخره به اصفهان رسیدیم. شهر شلوغ و اعصاب خرد کن بود توی شهر کنار پل خاجو ماندیم. ماشین را  توی فرعی ها کنار یک مادی نیاسرم پارک کردیم. بعد از چندین سال  زاینده رود و مادی ها را پر آب میدیدم. حس زندگی داشت. روز تعطیل بود و  خواجو پر از مسافر و ادم که به قصد دیدن پل و زرودخانه از خانه زده بودند بیرون. نهار را  از بریانی اعظم  گرفتیم. یک مهمان ویژه اصفهانی بهمان اضافه شد که من اندکی میشناختمش. دیدن مهمان بین سفر از دست اتفاقات  قشنگ است. کلی اطلاعات ریز و درشت از ان منطقه رو میکند که در ده سفر هم شاید نتوانی بفهمی. مثلا  یکی اش این بود که بعد از خوردن بریانی که بنظرم غذای سنگین و نه چندان لذیذی است. مارا  کنار مقبره  آرتور اوپهام پوپ و همسرش فیلیس اکرمن برد. فیلسوف و شرق شناس امریکائی که به بخش وسیعی از فرنگ و تمدن مهجور ایرانی را به جهانیان معرفی کرد. بچه ها رفته بودند دستی به آب برسانند. توی دالان های شلوغ پل خواجو اواز و پای کوبی به راه بود. ترانه ها ترانه های فاخری نبودند اما همین که  جمعیت زیادی را  گرد هم جمع کرده بود زیبا بود.

بعد از چند عکس و یادگاری و مراسم خداحافظی از مهمان یا بهتر بگویم میزبان افتخاری اصفهانی مان دوباره توی جاده افتادیم.کمربند شرقی شهر را آمدبم تا نزدیک وزرشگاه نقش جهان و مجدد اتوبان را ادامه دادیم. از اینجا به بعدش را حامد پشت فرمان نشست.چون اصفهان و جاده هایش را از همه مان بهتر می شناخت. غروب بود و آفتاب داشت پشت افق مسطح و پهناور غروب میکرد. خسته بودم  اصلا نفهمیدم کی پلک هایم روی هم رفت .


بیدار که شدم باورم نمیشد که در محاصره صدهاخودرو آهنین هستیم. جایی در اتوبان کاشان به اصفهان و در صف پمپ بنزین بودیم. نم کشیده و خسته بودم. حوصله صف های طولانی دستشویی را نداشتم. خوبی استان های جنوبی این بود که خیلی خلوت تر بود. هر چه از پایتخت دورتر باشی آسیب های کمتری هم از پایتخت نشینان بهت میرسد. ولی کاشان و قم معبر گذر همه مسافران است. شلوغ است. جاده را خورد خورد آمدیم. چایی خوردیم. دائم راننده را عوض میکردیم که کسی خسته نشود.نزدیک تهران دیگر قلمرو من بود. منی که شش سال تمام در راه اتوبان تهران-قم و در مسیر شهرک صنعتی رفت و امد کردم . چهل کیلومتر آخر را من راندم. نزدیک شهرها رانندگی ها ترسناک تر میشود. تراکم ماشین ها بیشتر است و باید بلد باشی چطور گلیم خودت را از آب بیرون بکشی. از مسیر جاده بهشت زهرا و تندگویان آمدم. بعد فرعی را را راندم تا به اتوبان نواب رسیدیم. توی ماشین  وقتی حامد و امیرحسین را رساندیم. یک عکس پایانی انداختیم. از این عکسها که اخر دوره ها یا پروزه ها گرد هم می اندازند . بنظرم زیبا ترین اتفاق آخر کار همین است. همیشه می ماند یادگار. بقیه مسیر داخل شهر تا خانه را پیمان آمد. جلو خانه مان ترمز زد. وسایل را یک به یک از ماشین آوردم. کلید انداختم. حیاط سکوت بود و شب تهران از نیمه گذشته بود. توی پارکینگ کمی با خودم که بوی جاهای مختلف گرفته بودم به چیزهایی که حقیقتا نمیدانستم چیست فکر کردم. خسته بودم. شاید به همین دلخستگی اش فکر کردم. به اینکه سفر ها  ختستگی می آورند اما کلی خاطره و تجربه در ما میکارند. تجربه هایی که اگر بهشان برسی اگر بهشان نور برسانی هرکدام در وجودمان رشد می کنند. خیلی ها را می شناسم که سفر برایشان از چند دوره دانشگاهی مفید تر بوده است. به دید کوتاه مدت و کم عمق اش نگاه کنی سفر خستگی و هزینه است اما وقتی عمیق تر نگاه کنی سفر  خستگی جسمی نیست سفر نوعی دل خستگی است. مثل شخم زدن زمین و آماده سازی برای کشت می ماند. خسته میشوی که یاد بگیری و باور کنی.تا بذر تجربه در تو کاشته شود. اینکه به ثمر برسانی اش  بیشتر و بیشتر کار میطلبد.حوصله ماندنم نبود. یکسری از وسایل را توی همان پارکینگ کنار در انباری گذاشتم  کلید آسانسور را فشار دادم.

پایان 



تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

پایه دوازدهم دبیرستان امام صادق (علیه السلام) دفترچه شخصی سید محمد امین هاشمی بیمه عمر و آتیه معبر گراف شناخت و درمان بیماری ها گاه نوشت های یک "من" آهنگری سیار،آهنگری با تضمین کیفیت کار و قیمت مناسب هاست آپ تی وی 2020